آیا عشق سیاسی-اجتماعی هم داریم؟

:: آیا عشق سیاسی-اجتماعی هم داریم؟

من معتقدم ما یک عشق بیشتر نداریم. عشق بذاته باید امری بسیط، ازلی-ابدی و واحد باشد اما می‌تواند ظهورات و تجلیات مختلفی داشته باشد و این ظهورات می‌توانند ذومراتب نیز باشند. اگر بنا باشد عشق را تنها در رابطه‌ی رمانتیک جست‌وجو کنیم آن وقت سوال جدی‌تر این است که عشق به فرزند، وطن، طبیعت، گیاهان و حیوانات و امثالهم از کجا می‌آید؟ چرا و چطور کسی نگهبانی از جنگل را به عهده می‌گیرد و حاضر می‌شود برای آن جان خود را نیز بدهد؟

ادامه مطلب
منبع : سونماآیا عشق سیاسی-اجتماعی هم داریم؟
برچسب ها :

سفری در خود از مسیر کلیسای سن استپانوس

:: سفری در خود از مسیر کلیسای سن استپانوس

پرسید: الان داریم کجا می‌ریم؟

گفتم: کلیسا؛ کلیسای سن استپانوس

کمی فکر کرد و دوباره پرسید: کلیسا چیه؟

جواب دادم: مثل ما مسلمونا که میریم مسجد نماز می‌خونیم، مسیحیا میرن کلیسا و «خدای خودشونو» رو عبادت می‌کنن. و چیزی از درون نهیب زد: چقدر این توضیح ناکافی است!... راستی چقدر ممکن است خطرناک باشد؟...

لیبرالیست درونم پاسخ داد که بابا بی‌خیال!

نهیب دوباره پاسخ داد که هر طور راحتی! و نگرانی، ناگهان بر وجودم جاری شد.

پلورالیست درونم پرید وسط: باریکلا! «خدای خودشون»... چه تعبیر عمیقی و لیبرالیست درونم، از این همه هم‌زیستی مسالمت‌آمیز به وجد آمده بود.

نهیب، همچنان با اسب نگرانی می‌تاخت. به خودم مسلط شدم و خطاب به لیبرالیست درونم گفتم اگر هم‌زیستی‌ای هم هست نه از موضع تو که همه را تا حد شیطان‌پرست و همجنس‌باز، برابر می‌دانی و خطاب به پلورالیست درونم، نه از موضع تو که همه را بر حق می‌دانی، که از موضع یک مسلمانی که امر شده به حق دانستن اسلام و در عین حال احترام به سایر ادیان الهی، این توضیح ظاهرا کافی به نظر می‌رسد.

بعد که همه ساکت شدند برای رفع باقی‌مانده‌ی نگرانی از نهیب پرسیدم: واقعا به یک کودک 7-8 ساله بیش از این چه چیزی می‌شود گفت؟ فیلسوف درونم داشت کلمات را در یک جمله‌ی پرملات می‌چید که گویای همه‌ی آن مقدار از حقیقت که بلد بود باشد که به آخر نرسیده، نهیب گفت: حالا همه‌ی این‌ها را می‌خواهی به این بچه بگویی؟!

همه با هم زدیم زیر خنده. اگرچه خنده‌ی لیبرالیست و پلورالیست درونم کمی مزوارانه بود که احتمالا می‌پنداشتند که نهایتا جنگ را آن‌ها برده‌اند. فیلسوف ضایع شده بود اما مهربان می‌خندید و نهیب آرام نجوا می‌کرد وقتی می‌گویم معلم درونت را تقویت کن مال این جور جاها است...

همه ساکت شده بودند. می‌دانند این جور مواقع من و نهیب دعوایمان می‌شود. البته هوا خوب بود و مناظر زیبا؛ من هم چیزی نگفتم اما از ذهنم گذشت که طبق معمول از همه می‌خوریم آخرش که پناه می‌آوریم به درون باز هم از تو می‌خوریم...

سفر دورودراز درون با معیار زمان، 10 ثانیه هم طول نکشیده بود. کوچولو، دستش را به سوی من دراز کرد تا عازم کلیسا شویم.

*****

کلیسا، روی قله بنا شده بود. اگرچه راه دسترسی‌اش را به مدد کمک‌هزینه‌های یونسکو هموار کرده بودند اما همین الان هم آن قدر سخت بود که بشود فهمید کسانی که این جا را برای عبادت و تحصیل برمی‌گزیده‌اند حتما مقصد و مقصودی والاتر داشته‌اند، مقصدی که می‌شد آن را در واژه‌ی رهبانیت و ریاضت یافت.

ادامه مطلب
منبع : سونماسفری در خود از مسیر کلیسای سن استپانوس
برچسب ها : نهیب ,درونم ,لیبرالیست ,موضع ,پلورالیست ,چیزی ,پلورالیست درونم ,لیبرالیست درونم

دور شو!...

:: دور شو!...

خدایا دعاهای دیشب آقا را در حق ما هم مستجاب کن!

ما؛

ما، که دیگر شده‌ایم شبیه این گاری‌های چوبیِ قدیمیِ شکسته‌ی زهواردررفته که یک اسب پیرِ پاشکسته، به زور، آن را در کوران تندباد و برف و سرما، به سمت مقصدی که هست اما پیدا نیست، می‌کشد...

ما، که از کمیّت‌مان، هر بار که به منزلی می‌رسیم یکی‌یکی کم می‌شود؛ یکی که پندارش این است که به مقصد رسیده؛ رخت می‌اندازد و رخوت‌آلود می‌خوابد...

ما، که اداره‌جات و اداره‌جاتی دارد انگشت می‌کشد به ته‌مانده‌های انگیزه‌ی مالیده بر دیواره‌های فکر و روحمان و بعد با ولع می‌لیسدش...

ما، که از دانشگاه فرار می‌کنیم و پناه می‌گیریم در کار؛ مواضعمان را می‌کوبند؛ مقاومت می‌کنیم؛ قیچی می‌شویم؛ دست‌مان خالی می‌ماند؛ خانه‌نشین‌مان می‌کنند؛ سنگ‌قلاب‌مان را برمی‌داریم لااقل تانک‌های بی‌خیالی‌شان را زخمی‌ کنیم، جام زهرنوش‌مان می‌کنند؛ عقب می‌نشینیم دوباره به دانشگاه درحالی که دیگر ملتفتیم هر جا باشیم موشک درست روی ما می‌افتد و ملتفتیم که اگر هر چیزی باشیم غیر از هوا[1]، از اصابت موشک‌ها متضرر خواهیم شد...

ما... که جنگ نامنظم شده سبک زندگی‌مان؛ بمب هیدروژنی شدن، استراتژی‌مان.

ما...

همان‌ها که در  حق‌شان  دعا کرده‌اند قبل از خسته شدن ای کاش شهید شوند... که سخت‌امتحانی است امتحان به خستگی!

اما، من هنوز از این همه استضعاف فرهنگی، سخت رنجورم.

و رنجورترم از مدعیانی که داعیه‌دار رفع استضعافند و خود... نه! من هم، جزو ایشانم. اصلا بدتر از همه، این من. از من دور شو ای من!

من بیمارم و تا هنرمند شدن فاصله‌ای ندارم...

به قول برادرم، اخوان: تا جنون فاصله‌ای نیست از این جا که منم...   



[1] - فرهنگ، هوای تنفس ماست. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

منبع : سونمادور شو!...
برچسب ها :

برای حاج کاظم و حاج حیدر و مجید و مرتضی...

:: برای حاج کاظم و حاج حیدر و مجید و مرتضی...

گیر افتادن بر سر دوراهی عشق و وظیفه، تم محبوب برخی فیلم‌های جشنواره امسال از جمله «بادیگارد»، «سیانور» و «امکان مینا» بوده است. بهروز شعیبی، با کنار هم قرار دادن سه شخصیت از سه ایدئولوژی مختلف، موفق‌ترین نمونه از تفاوت تصمیم های کاراکترهای برخاسته از ایدئولوژی‌های متفاوت را به نمایش گذاشته است.



ادامه مطلب
منبع : سونمابرای حاج کاظم و حاج حیدر و مجید و مرتضی...
برچسب ها :

پایان مضمون، شکست اقتصادی سینما!

:: پایان مضمون، شکست اقتصادی سینما!

چه کسی باور می‌کرد جریانی که روزی به بهانه‌ی «سینما-سرگرمی»، کمترین رنگ‌مایه‌های آرمان‌گرایی و ارزش‌مداری را با عنوان «شعارزدگی» هدف قرار می‌داد، اکنون با فیلم هایی چون لانتوری و مالاریا و...، روی پرده آمده باشد؟ حالا اما، سینمایی که عصبانی است، اسید می‌پاشد، می‌کشد و گوشت مقتول را جلوی سگ‌های گرسنه پرتاب می‌کند، سینمایی که از خانه فرار کرده و خیابان‌گرد شده، دچار مالیخولیا است و به گنگ‌گویی افتاده، عاشقانه‌هایش، هرزه‌وارگی است و خودکشی را تنها راه نجات می‌داند، دارد خیلی بلند پایان خودش را فریاد می‌زند.

این یادداشت در کانال اختصاصی مجله نقد سینما در تلگرام منتشر شده است.


ادامه مطلب
منبع : سونماپایان مضمون، شکست اقتصادی سینما!
برچسب ها :

من سردم است و دیگر، هرگز، گرم نخواهم شد...

:: من سردم است و دیگر، هرگز، گرم نخواهم شد...

نظم، خوب است اما بروکراسی، نظم کور است. بروکراسی محصول تفکری است که خلق می‌کند و بعد ول می‌کند می‌رود؛ محصول تفکری است که چون قدرت فکری یا اجرایی حل مشکلات و معضلات فرهنگی را ندارد، آن را به دست قانون می‌سپارد و تلاش می‌کند با اعمال قوانین جزایی جامعه را مرتب کند؛ محصول چشمانی است که به نظام خلقت نگاه نمی‌کند تا ببیند که خدا، نظم را خلق کرده و بالای سرش مانده است و همین است که زیباست.

و زیبایی، اولین و برترین اصل هنر است

و نظم، عین زیبایی است

اما نظمی که هوشی فعال، آن را لحظه به لحظه رصد کند و قانون را جایگزینی برای کوری چشمان و معلولیت دستانش قرار ندهد.

اگر قانون، برای ایجاد نظم است و نظم، در کمال خویش با زیبایی اتحاد پیدا می‌کند، آنگاه او که قانون کور را حاکم می‌کند یا بر بینایی قانون، نظارت فعالانه نمی‌کند، جز برهم زدن نظم به شکلی سیستماتیک، کار دیگری نکرده است. و نظمی که محصول بوروکراسی باشد، بدترین شکل زشتی است چون همانی که باید قاضی می‌بود خودش مجرم می‌شود ولی کسی این را نمی‌فهمد یا اگر بفهمد کاری از دستش برنمی‌آید؛ بعد آرام آرام بروکراسی، زیباشناسیِ زشت خویش را بر حوزه نفوذش حاکم می‌کند، به تبع آن منطق آدم‌های تحت مدیریتش تغییر می‌کند و آن‌ها زشتی این نظم را زیبایی می‌بینند و با هر عاملی که بخواهد آن را برهم بزند یا سیستم را متوجه زشتی آن بکند، مقابله خواهد کرد.

سوال این است که آن هنری که محصول نظام بخش‌نامه‌ای و بروکراسی خفه‌کننده و عقول خاموش و ذهن‌های خالی از سوالِ پر از پاسخ‌های بعضا متضاد و متناقض است، چگونه هنری است؟ هنر به آن معنای اعمی که فرهنگ ما مسبوق به سابقه بوده و شامل شهادت، به عنوان نمونه‌ی تکامل‌یافته‌ای از آن هم می‌شود، قطعا آن قدر وسعتِ مفهوم دارد که شامل مدیریت هم بشود. هنر، فضیلت است و مدیریت بروکراتیک، هیچ هنری نیست.


 


پ.ن.1: دلم از خیلی‌ها خیلی گرفته؛ احساس بعضی اطرافیانم را حالا خیلی خوب درک می‌کنم... احساس خیلی خیلی تلخ رسیدن به سراب... مدام به این سو و آن سو دویدن و از هر یک به شکلی نومید شدن. نه این که به آن‌ها از این جهت که چیزی هستند، دل بسته باشم. نه! بلکه از این جهت که فکر می‌کنی از آن تصویر شاید بشود جرعه آبی برداشت برای رفع این عطش ناشی از بی‌فرهنگی که از هر گوشه‌ و کنار این مملکت سر کشیده است. اما ظرف چند لحظه -که برای من عمری بوده- همه سراب شدند؛ آن‌ها نه تنها آب نداشتند و ندارند بلکه خودشان از عطش به حال هلاکت افتاده‌اند آن چنان که توهم آب بودن خودشان را هم برداشته است. خیلی‌هاشان می‌توانستند بهتر از این‌ها باشند... باپشتکارتر یا لااقل یارتر... دلم از خیلی‌ها خیلی گرفته... و از خودم...

دلم شبیه مدرس گرفته از تقدیر

کسی که رای خودش هم به خویش باطل بود


پ.ن.2: 

قَوِّ عَلى خِدْمَتِکَ جَوارِحى

وَاشْدُدْ عَلَى الْعَزیمَةِ جَوانِحى

وَ هَبْ لِىَ الْجِدَّ فى خَشْیَتِکَ 

وَالدَّوامَ فِى الاْتِّصالِ بِخِدْمَتِکَ

حَتّى

اَسْرَحَ اِلَیْکَ فى مَیادینِ السّابِقینَ

و أُسْرِعَ اِلَیْکَ فِى الْبارِزینَ

وَ أَشْتاقَ اِلى قُرْبِکَ فِى الْمُشْتاقینَ

وَ أَدْنُوَ مِنْکَ دُنُوَّ الْمُخْلِصینَ

وَ اَخافَکَ مَخافَةَ الْمُوقِنینَ

وَ اَجْتَمِعَ فى جِوارِکَ مَعَ الْمُؤْمِنینَ

منبع : سونمامن سردم است و دیگر، هرگز، گرم نخواهم شد...
برچسب ها : خیلی ,می‌کند ,محصول ,آن‌ها ,هنری ,زشتی ,خیلی‌ها خیلی ,محصول تفکری

ذهنم را درگیر کرده...

:: ذهنم را درگیر کرده...

مدتی است این سوال ذهنم را درگیر کرده که چرا به عنوان یک خانم که در عرصه فرهنگی و مشخصا سینما، مشغول به کار، که نه؛ در واقع در حال آموزش است، فقط برای اظهار نظر در رابطه با مواردی دعوت می‌شوم که به نوعی به مسائل زنان و خانواده مربوط است. اصولا برایم جالب شده چون منطقا به نظر می‌رسد، برای طرح چنین موضوعاتی به حداقل تخصصی نیاز است حال آن که من شخصا در عمرم هنوز فرصت نکرده‌ام یک کتاب راجع به مسائل زنان و موضوعات مربوط به آن بخوانم. البته مشکلی هم با خواندنش نداشته‌ام فقط به طبیعت اولویت‌های متفاوت علاقمندی و فرصت محدود، هنوز پیش نیامده است.



ادامه مطلب
منبع : سونماذهنم را درگیر کرده...
برچسب ها : مسائل زنان ,درگیر کرده

حرف هایم ته کشیده!

:: حرف هایم ته کشیده!

6-7 سال پیش، روز دانشجو، فکر کنم سر کلاس فیزیک 2، بچه‌ها شروع کردند به عز و التماس از استاد که به بهانه‌ی روزشان، امتیازی بگیرند. استاد که خودش از آن دانشجوهای انقلابی 30 سال پیش بود، گفت: به هر کسی که بگوید روز دانشجو، چرا روز دانشجو شده، یک نمره به نمره پایان ترمش اضافه می‌کنم! بعد که دید همهمه‌ی بی پاسخی در کلاس به پا شد، شیرتر شد و گفت: هر کسی بگوید به همه‌ی کلاس، یک نمره اضافه می‌کنم!

و این حریف‌طلبی سخاوتمندانه را کسی می‌کرد که معروف بود به این که نصف کلاس را می‌اندازد. و البته واقعا هم می‌انداخت. خود من هم سیالاتش را افتادم بعد که نمرات را روی نمودار برد، به زحمت پاس شدم!

به هرحال، باورتان بشود یا نشود، هیچ کدام‌مان جواب را بلد نبودیم و او هر قدر که بیشتر فشار آوردن ما را به مغزهای معیوب‌مان می‌دید، پیشنهادش را سخاوتمندانه‌تر و قماربازانه‌تر می‌کرد و به ریش ما می‌خندید! دیگر دهان همه آب افتاده بود که به غیرت انقلابی من برخورد. رفتم بیرون از کلاس زنگ زدم و از مادرم پرسیدم 16 آذر چرا روز دانشجو شده است. پاسخ را که گرفتم آن قدر سرشکسته بودم که پس از بازگشت به کلاس چیزی نگفتم. البته استاد هم کسی نبود که به این تقلب واضح، وقعی بنهد.

از آن به بعد اغلب اگر اسم خیابانی توجهم را جلب کند یا مناسبتی را ندانم سعی می‌کنم پیگیر شوم، اگرچه باز هم مطمئنم یادم نمی‌ماند اما حداقل بعدا آبرویم پیش خودم نمی‌رود.


پ.ن: دفاعیه‌ای دارم از خودم که چرا نمی‌دانستم اما این جور اتفاقات بهتر است همین قدر مایه‌ی شرمندگی باشند و بمانند که آدم حساب کار خودش را بکند.

منبع : سونماحرف هایم ته کشیده!
برچسب ها : کلاس ,می‌کنم ,استاد ,نمره ,اضافه می‌کنم